من....

اين روزها روزهاي عجيبيست! پشت هم مي گذرند و مي گذرند و من رو رها مي كنند و مي گذرند ! دنيا بد عجيب شده خيلي زياد! و آدمهايش بيشتر و حتي غير آدمهايش!

اين روزها به هر جايي كه ميروم ...نگاهم به هر چه تلاقي مي كند...گوشهايم هر چه را كه مي شنود.... قلبم به هر كجاها كه سر مي كشد...همه و همه انگار براي كمك به من ساخته شده اند ! براي اينكه مرا به جايي برسونند!هر چيزي كه بهش فكر مي كنم.... هر سوالي كه دارم ....و تنش ها و تناقض هاي فكري اين روزهايم به طرز فوق العاده غريبي موضوع ديگرانم شده اند بي آنكه چيزي بگويم ! بي آنكه بگويم من...ميگويند تو ...

چرا اين همه آدم توي اين دنيا (دنيايي  كه نمي دانم...) همه حرفهايي مي گويند كه موضوع ذهني من هستند؟؟ نمي دونم شايد هميشه اين طور بوده ومن تازه كشفشان كرده ام!

ياد حرفي مي افتم از عزيزي كه مي گفت ديگران همان من هستند! شايد ماجراي من شده مصداق حرف او! شايد ديگران مثل هميشه اند و من..............

اين روزها درون ذهنم ،( ذهني كه دمادم در حركت است و در تلاطم و هيچ گاه چنين پر شدت  نبوده!) طوفاني است! افكار آن قدر با فشار در حركتند كه ضربه ها مي زنند به سرم ! و خسته ام مي كنند! خسته! و گاه ديوانه!

اين روزها كه لحظه اي آرام نيستم آرامش غريبي دارم و در اين تناقض من مانده ام و من!

مانده ام كه مگر ذهن من چه قدر گنجايش دارد؟! اين همه درگيري! چه طور همه را درونش جا داده و لحظه به لحظه با آنها رشد مي كند و من بزرگ شدنش را با تمام وجودم حس مي كنم! انگار از خودم جدا مي شوم و رشد مغزم را با چشمان خودم مي بينم! و از اين رشد مي ترسم! نكند فقط رشد ظاهري باشد ..... نكند....

و نگرانم ....عجيب نگرانم ....و در عين آرامش نگرانم .... و باز من درگیر تناقض ها! و تنها امیدم  جمله ایست از همان عزیز که آدم ها در تناقض ها بزرگ می شوند! 

و من همچنان می روم تا بزرگ شوم ....تا وسعت یابم و نمی دانم تا کجا؟! شاید تا انتهای جهان! و شاید تا اتصال به خدا! 

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدعلی(ايران اسلام)

عرض سلام دارم خدمت شما خواهر گرامی ممنونم از حضورتون و ابراز لطفی که داشتيد. اما مطلب شما بسيار جالب بود. به راستی که همين است و غير از اين نيست. خداوند اسباب فراوانی برای هدايت بشر قرار داده است که خيلی وقتها بر اساس عملی که ما انجام ميدهيم ممکن است اين امکان فراهم گردد. من جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا فقط استفاده از اين امکانات اصل است و بعد از آن امتحانات شروع ميگردد. به روزم اين مطلب عنوان ندارد!

ماندا

يک بار به دوستی گفتم... معلقم ! گفتم بين آسمون و زمين گير کردم ... و نمی دونم به کجا پناه ببرم... اونرزو بهم گفت اگر بتونی تو همين شرايط بزرگ بشی ... خيلی هنره...

محمد مهدی

ولي مني كه چنين پرتم از مراحلتان چگونه مي روم و مي رسم به ساحلتان فرشته ايد و از نمونه هاي عجيب كه درد هاي زميني نمي كند ولتان آپ کردم خوشحال می شم به ما سر بزنيد

سلام پریشانی !؟ به شما هم سرایت کرده؟

علی

سلام ما هيچ وقت بزرگ نمی شويم بلکه کوک و کوچکتر می شويم ... و از خدا دور تر و دور تر می شويم به عنوان يک کل هميشه هست ولی هميشه فراموش می شود

محمد مهدی

خوشا به پای دویدن خوشا به سررفتن دراین بسیط درن دشت چون سپیداران خوشا در اوج به پابوسی تبر رفتن چه انتظار بعیدی است بیشتر ماندن چه آرزوی بزرگی است زودتررفتن به جرم هم قدمی با صف کبوترها خوشا به خاک نشستن کلاغ پر رفتن برو برو دل ناپخته ام که کار تو نیست به بزم می سر شب آمدن ....سحررفتن نه کار طبع من است این که کار چشم شماست پی شکار مضامین تازه تر رفتن ... سعيد بيابانکی

ماندا

من که ۵شنبه نيستم

ماندا

ميام مدرسه همون ۵شنبه

الهه

سلام اومدم شايد وسيع شدن يعنی خدارو هم تجربه کردن و از اون فراتر رفتن شايد بايد بی مرز حرکت کرد نبايد انتها داشت.

محمد فرامرزي

-------------------------------- بوی شیرین نفس هات وقتی تو خونه نباشه انگاری دستی رو گل ها گرد بی هوشی میپاشه روی این لبای خستم وقتی اسم تو ندارم برای شعر و ترانم واژه ها رو کم میارم چه قشنگه حرف با تو حرفه دل به هم سپردن لحظه های بی تو بودن خیلی تلخه مث مردن پشت پنجره میشینم روز و شب به شوق دیدار میدونم که اوج خواستن باز برامون میشه تکرار تو بمون تا من بتونم بزنم طعنه به دردام باز بخون ترانه ی نور گم بشه ظلمت شبهام تو بهار آرزوهام تویی حرف خوب بودن بگو باز میمونی با من قفل این سکوتو بشکن چه قشنگه حرف با تو حرفه دل به هم سپردن لحظه های بی تو بودن خیلی تلخه مث مردن پشت پنجره میشینم روز و شب به شوق دیدار میدونم که اوج خواستن باز برامون میشه تکرار