روزهای دور ولی نزديک

زماني كه از احوالاتم مي نوشتم ، گمان نمي كردم كه پست بعدي ام را بعد اين همه وقت بنويسم ؛ اين مدت خيلي درگيري داشتم ؛

 امتحانات لعنتي ام كه خدا را شكر ، تموم شدند!04.gif واقعاً كه امسال سال مزخرفي بود ، سال تحصيلي ام را مي گم! سال اول دانشگاهم را ديگر نمي گذارم تكرار شود ، اين جمله را با تمام وجودم گفتم و تا توان دارم بر سرش مي مانم! بعد از ترم اول هم مي گفتم كه ديگر.... ولي آن وقت فقط مي گفتم و گفتنم اين بار از نوعي ديگر است ، از نوع هدفداري اش! عملكردم در اين دو ترم كاملاً با اهدافم تناقض داشت! و اين تناقض را تكرار نشدني مي كنم!

كامپيوترم هم كه دم به دقيقه اينترنتش قاتي مي كنه و قطع مي شه!34.gif

ماجراهاي 2 ، 3 تا دوست عزيز هم كه لحظه اي آروم و قرار برايم نمي گذاشتند! كه باز هم خدا را شكر آنها هم تموم شدند!

درگيري ها و تعارض هاي ذهني ام ... موضوعاتي كه ديگر خسته ام كرده اند... از به بن بست رسيدن ها كلافه شده ام ! و اين روزها به نحوي ديگر مي خواهم دنبالشان كنم! با كمك دو انساني كه به نظرم ياري ام مي كنند : وحيد تمنا و دكتر تلوري!

 و اين اسباب كشي!!!!!!!!14.gif

وقتي كه براي خونه مشتري آمد ، فكر مي كردم اين بار هم مثل هميشه و جدي اش نگرفتم! نمي دانستم كه اين بار آخرين بار است و بعد اون... وقتي فهميدم خانه ي مان را فروختيم كوهي از غصه روي دلم نشست! يكباره براي هر نقطه از خونه دلم تنگ شد! فكر نمي كردم اين در و ديوارها را تا اين حد دوست داشته باشم! احساس انس مي كردم باهاشان! و هنوز هم! نه تنها با ديوار هاي خانه ، بل با حتي محله ي مان و اين كوچه و خيابان هاي پر خاطره! هفت تير...طالقاني...مفتح...سميه...دانشگاه تربيت معلم...رامسر...فرصت.... همه ي اينها را مال خودم مي دانم و حتي خودم را مال اونها! كوچه هاي اطراف كه سال ها پيش با علي مي رفتيم شير مي خريديم! و توي راه چه نوشمك هايي! و همه با ترس به خاطر حساسيت هاي علي! چه روزهاي شيريني بودند! و همه در همين كوچه ها! مسيرهايي كه در دبستان و راهنمايي و دبيرستان با مرضيه طي مي شد ! و قهر و آشتي هاي كودكانه مون! چه نزديكند اين روزهاي دور!

موقع جمع كردن اسباب هايم اشكها بي اختيار مي ريختند! به پاكي روزهاي كودكي و معصوميت آن روزها ! روزهاي كودكيم درين خانه همه پيوند مي خورند با علي و نوجواني هايم با مرضيه! و حالا نه تنها از اين خانه و اين خاطرات بلكه از همين هم بازي ها و يارهاي عزيز بعد 11 سال با هم بودن بايد جدا شد!12.gif12.gif12.gif

خاطرات كوچكي هايم ورق ورق از جلوي رويم مي گذرند! عروسي هاي با صفايي كه من و علي به عنوان والدين عروس وداماد براي وروجك هايمان مي گرفتيم. و مرضيه هم كه هميشه خياطمان بود! چه لباس هايي كه نمي دوخت اين دختر! وقتي وروجك خودم را بعد 4،5 سال پيدا كردم در پوست خودم نمي گنجيدم با اون لباس_ زرد_ دست دوز_ مرضيه! هر جند وقتي علي ديدش خيلي معمولي برخورد كرد! من نمي دونم اين پسرها چرا اين جوري اند؟! يك ذره احساس از خودش نشون نداد! تازه گفت دست وروجك خودش شكسته و دادش به پسر خاله ي كوچكمان!!!!!!!!!!!!39.gif

دوچرخه ام را هم از ته انباري پيدا كردم! هماني كه تنهايي هاي نوجواني ام را باهاش پر مي كردم! و شايد اولين جرقه هاي تفكر در من به هنگام سواري بر همين دوچرخه ايجاد شدند! و گه گاه مسابقات من و علي با دوچرخه هايمان ، اون در بالكن بالا و من در حياط پايين!!!!!

به حياط كه نگاه مي كنم....خاطرات هجوم ميارند!! فوتبال هاي با صفايمان با علي و آزاده! مغازه بازي هايمان! درخت توتي كه با علي هميشه مانده ي غذاهايمان را يواشكي توي تنه اش مي ريختيم! عروسي خواهرم!عقد خواهر ديگرم! تولد امير مهدي عزيزم كه از همين حياط وارد خونمون شد! توت تكاني هاي ماندگارمان! سيزده به در هايي كه پاركمان مي شد همين حياط  ، با همه ي فاميل! مكالمات طولاني من و مرضيه و آزاده در بالكن به حياط!!! بلوتوث هاي من و مرضيه! و همه ي حمل و نقل ها و ارتباطاتي كه با مرضيه و آزاده از بالا به پايين داشتيم!

تا مدتي ديگر شايد 5 روز ديگر هم چنان در همين خانه خواهيم بود ، و باز هم حرفها دارم از اين خانه كه الان فقط برگه هايي از كودكي هايم و بازي هاي ساده و بي آلايش بودند! از در و ديوار هاي خانه و حرفهايشان روزهاي بعد مي نويسم!

تمام شدن اينها برايم آسان نيستند ، ولی هميشه در طي جدا شدن ها بزرگ شده ام ! هر چند قرار نيست اين جدايي خاطرات را هم با خود ببرد ولي بايد از آدمهايي كه يازده سال با هاشان بوده ام به يكباره جدا شوم و اين بس ناجوانمردانه تلخ است!!!!! و اين بار هم اين جدايي را بايد بهانه ي ديگري كنم براي رشدي ديگر  و شايد وسعتي وسيع تر! و چه خوب كه هنوز زمان باقيست!

 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسافر خدا

سلام من و بردی به کودکی و بايزی های خاص اون دوران ٬ بازی هايی که همه ساخته ی خودم بود و ...چقدر اون روزها زيبا بود ....... جالب بود .... زندگی اينه کاريش نميشه کرد ...اين می تونه تمرين ترک تعلق باشه موفق باشی

سما

سلام خوشخالم که همه چی تموم شد وی همشون قطع ووصل راه خدا بود. بروزم با مطلبی تازه

ماندا(نجات)

سلام ... اين روزا هی ميرم و ميام بازم اين پست رو ميبينم ... منتظرم ميخوام الهه جديد رو ببينم

نوشين

بالاخره تونستم بلاگتو باز کنم......بعد از۱۰۰سال....منتظرحضورت هستم.....همچنان......

محمد فرامرزی

برای زيستن دو قلب لازم است: قلبي که دوست بدارد قلبي که دوستش بدارند. قلبي که هديه کند قلبي که بپذيرد قلبي که بگويد قلبي که جواب بگيرد قلبي براي من قلبي براي انساني که مي خواهم تا انسان را در کنار خود حل کنم" به نظر من براي زيستن عقل لازم است عقلي که منطقي دوست بدارد عقلي که طوري فکر کند که باعث شود دوستش بدارند. عقلي که محبت هديه کند عقلي که محبت را معني کند. عقلي که سوال ايجاد کند عقلي که پاسخ دهد. عقلي که به زندگي جهت دهد و آن را هدف دار سازد. عقلي که بداند دنيا براي چيست و آخرت براي کيست.

محمد فرامرزی

اشك رازي ست لبخند رازي ست عشق رازي ست اشك آن شب لبخند عشقم بود قصه نيستم كه بگوئي نغمه نيستم كه بخواني صدا نيستم كه بشنوي يا چيزي چنان كه ببيني يا چيزي چنان كه بداني . . . من درد مشتركم مرا فرياد كن. درخت با جنگل سخن مي گويد علف با صحرا ستاره با كهكشان و من با تو سخن مي گويم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ريشه هاي ترا دريافته ام با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام و دست هايت با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گريسته ام براي خاطر زندگان، و در گورستان تاريك با تو خوانده ام زيباترين سرودها را زيرا كه مردگان اين سال عاشق ترين زندگان بوده اند. دستت را به من بده دست هاي تو با من آشناست اي ديريافته با تو سخن مي گويم بسان ابر كه با توفان بسان علف كه با صحرا بسان باران كه با دريا بسان پرنده كه با بهار بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد زيرا كه من ريشه هاي ترا دريافته ام زيرا كه صداي من

محمد فرامرزی

با عرض پوزش خبر فوق العاده فوري دوست عزيزمطالبم به اين آدرس stablebeliefs.parsiblog.com باورهاي استوار انتقال يافت اين آدرس ديگر قطعي مي باشد لطفا در اسرع وقت نسبت به تعغير آدرس و اطلاع دوستان اقدام فرماييد باتشكر و احترام فراوان محمد فرامرزي