اين دل شکسته ی من

امروز دلم بد شكست....خودم هم شكستم....

حرفهاي الهه........بعد آن جمله هايي كه مرضيه مي گفت بي قصد و بي غرض..... بعد امير مهدي.....بعد آن دعايي كه از تلويزيون پخش شد......بعد.... و بعد من و تنهايي و غربت!!!

دلم امروز شكست ، از ظلم ها و رنج ها ، از دوري ها و فاصله ها ، از قدر نشناسي ها ، ترسيدم ،  بغضم گرفت ، حالم بد شد .... ياد حرفهاي عطيه افتادم..... به پناهگاهي نياز داشتم.... و سجاده ي كوچك بزرگم شد پناهگاهم... و خدا....

امروز باز از نفس كشيدن هايم ترسيدم! نفس هاي من و ما ..... فقط كافيست يك لحظه خدا ....بعد ـ آن  مي خواهم چه جوابي بدهم در ازاي اين نفس ها؟؟؟؟؟

اين روزها هر لحظه كه مي گذرد بشيتر و بيشتر احساس مسئوليت مي كنم  در برابر همه چيزم! همه چيز! در برابر خودم و در برابر خدا! در برابر نفس هايم! وحتي در برابر تك تك آدمهاي اطرافم!

و انگار همه چيز انعكاس من شده است!

و وقتي وقايع بيروني با افكار تو تقارن پيدا مي كنند......وقتي يك بار باشد مي گويي اتفاقي عادي بود ولي وقتي به طرز عجيبي تكرار مي شوند..... ديگر نمي توانم بگويم تصادف اند! به قول الهه شايد نشانه اند! ولي اين نشانه ها چه قدر عجيبند! و چه قدر من بايد تلاش كنم تا به اصل اونها پي ببرم و شايد رسالت اين روزهايم همين باشد!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ.ن: امروز با يكي از دوستانم حرف مي زدم ،حرفي زد كه وجودم را لرزاند ، خواستم چيزي بگويم اما طنين صداي عطيه كه چندي پيش آيه 44 سوره بقره را خوانده بود  به سكوتم كشاند....اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسكم ... آيا مردم را به نيكوكاري دستور مي دهيد و  خود را فراموش مي كنيد؟!

و من سكوت كردم و نمي دانم آيا براي اين سكوت بايد تاواني پس بدهم يا نه!

و انگار امروز همه اش امتحان بود! همه اش! 

 

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
مرتضی

سلام کاش می شد لا اقل قدر وزن پر يک شاپرکی ما مسلمان بوديم........ از قول من روی ماه خدا رو ببوس.......... يا علي

سلام این احساستون بیان گر همون معنی قطع و وصل نیست؟

ََََََعلي(پسر خاله)

او هم ديگر مي دانست مي دانست كه هيچكس به يادش نيست مي دانست كه حتي خاك هم فراموشش كرده ناگهان درون خود جرقه اي احساس كرد او به ياد كسي افتاد كه در دورترين دنيا هم رهايش نمي كند نور را ديد و ژرفترين درونش روشن شد حال به خود نگريست او همرنگ خالقش شده بود او ديگر هرگز هرگز تنها نبود چون آن نور همراهش بود و من فهميدم تو هم جرقه را در وجودت حس كردي آن جرقه را بزرگش كن تا نور را ببيني!

عطا

نمی دونم الهه..........نمی دونم.....سردرگمم خيلی زياد.......باراين رسالت برای شونه های من زيادی سنگينه...