َََعكسها تداعي گر خاطره ها

    خيلي وقتها آدمها با خاطراتشون زندگي مي كنند . نه اينكه در گذشته مونده باشند ، نه! خاطره ها به آدم اميد مي دن ، مي شه درسهاي خيلي قشنگي ازشون گرفت. گاهي با فكر كردن بهشون ، گاهي با حرف زدن ، گاهي با نوشتن و گاهي با ديدن فيلم ها يا عكسها خاطراتمون را زنده مي كنيم. هر كدوم از اينها در جاي خودشون خيلي خوب به كار مي آيند! ولي به نظرم عكسها از همشون بهترن ، چون هر وقت بخواهي مي ري سرشون و  بيشتر از بقيه در دسترس اند!

 

امروز همه ي عكسهام را در آوردم ، شروع  كردم به مرتب كردن آلبوم هام! انگار تك تك لحظه ها دوباره زنده مي شدند! تك تك آدمها ، چهره هاي عزيزشون ، نگاه هاشون ، لحن صداشون و ....لحظه هايي كه رفته بودند پس پس ذهنم و با ديدن اين كاغذهاي رنگي دوباره اومدند جلو! هر عكس برام هفته هاي پس و پيشش را زنده مي كرد ، اتفاق هاي تلخ و شيريني كه همراه اون موقعها بودند ، از بچگي هام  و از اون روزهاي بي نظبر!

 

بعضي عكس ها مال معلم هام بود ، معلم هايي كه دلم براشون يه عالمه تنگ شده بود ! بعد ياد اون عكسهايي افتادم كه با دوربينهاي دوستام گرفته بودم . از همشون خواستم يه جوري اونا را برام بفرستن!

 

اون قدر عكسهام را دوست دارم كه دلم مي خواد همشون را ازتو آلبوم ها در بيارم و مثل كاغذ ديواري بزنم دور اتاقم!  ولي ... ولي نه! قشنگي اونا به اينه كه دلت براشون تنگ بشه ، بري سراغشون ، اگه هميشه جلوي چشمات باشن ، بهشون عادت مي كني ! بايد تازه بمونن.....تازه ي تازه!

 

                          شماها هم بريد يه نگاهي به عكسهاتون بندازيد

 

                                                  قاب خاطراتتون را گرد گيري كنيد       

                                                                                خيلي زنده مي شيد!

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
تا گل هيچ

سلام وب قشنگی داری. خوشحال میشم به منم سر بزنی. فعلا باي.

محمدفرامرزی

ما ز فردا نگرانیم که فردا چه کنیم زیر این بار گرانی که جان را چه کنیم روز من ثانیه هایی که نه از آن من است می خواهی آتشی را که نه در جان من است می خواهی روزگار روز مرا پیش فروشی کرده دل بیدار مرا پیر فراموشی کرده هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم قصد من نیت آزار نبود جنس من در خور بازار نبود جنسم از خاک و دلم خاکی تر روح من از خود من شاکی تر جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا

محمدفرامرزی

سلام دوست عزیز من هم خیلی خاطرات کودکی ام رو............................ راستی لینک تون کردم اگه قابل دونستید لینکم کنید تعداد صفحات وب رو بیشتر کن.........................

مرضيه

زندگی چيزی نيست که لب تاقچه ی عادت از ياد من وتو برود... وشايد عکسا هم بهانمون که هیچ وقت يادمون نره کی بوديم!

عطا

عکس يعنی گذشته.....گذشته يعنی عقبگرد.... عقبگرد يعنی ترمز....وبعد فرورفتن......ومن ازاين همه فرورفتن خسته ام....خسته ی خسته!!!